عسلعسل، تا این لحظه: 13 سال و 11 روز سن داره

شیرینی زندگی مامان و بابا

کچل کردن عسلم

سلام عسل خوشگلم خوشگل خوشگله چه با مو چه بی مو  (6/3/94) از آنجایی که موهات خیل کم پشت و نازک بودند بابات تصمیم گرفته بود موهاتو کوتاه کنه قبلا اصلا راضی نمیشد نمیدونم چطوری تو ذهنش افتاده بود با این حال منم راضی نبودم   ولی تو هم به راحتی قبول کردی تو حیاط روچهار پایه نشستی و بابا با موزر موهاتو کوتاه کرد اصلا هم نترسیدی بعدش هم تو حمام با ژیلت از ته تراشید سرت برق میزد بعدش هم که حمامت کردم.   اینم یه سری عکس ...       بقیه عکس ها تو ادامه مطلب...   اینجا گفتم عسل بخند ازت عکس بگیرم اینجوری خندیدی   ...
2 مرداد 1394

مسافرت نیم روزه به هریس(2/3/94)

سلام عسلم     اینم خاطره یه مسافرت نیم روزی...   بابا داوود تصمیم گرفته بود برای تکمیل مدارک شرکتش گواهی اصلی دانشگاهشو بگیره صبح بعد صبحانه گفتیم باهاش میریم.یکم وسایل خوردن ورداشتیم و راهی شدیم وحدود 12/30 ظهر رسیدیم هوا هم گرم بود ما تو ماشین بودیم و از طبیعت اونجا چند تا عکس گرفتیم تا بابایی برگشتو رفتیم پارک اونجا یکم تاب بازی کردی. موقع برگشت هم تو راه یه منظره خیلی قشنگی بود کلی عکس گرفتیم تو هم کلی بهت خوش گذشت. امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی عسلکم.         بقیه عکسها تو ادامه مطلب...       ...
1 مرداد 1394

واکسن 18 ماهگی عسلم و دندون پنجم

سلام عسلکم     (13/2/94)فردای روزی که از تهران برگشتیم یعنی یکشنبه با یک هفته تاخیر (چون روستا بودیم) واکسن 18 ماهگیت رو زدیم من نمیدونستم که خیلی سخت میشه با خاله رفتیم خونه کارت واکسنتو برداشتیم و رفتیم مرکز بهداشت قبلشم نتونستم بهت استامینوفن بدم برگشتیم خونه مامان جون اینا حالت بهتر بود بعدش خوابیدی بعد اینکه بیدار شدی بهت استامینوفن دادم و عصر حدود 6.30 ، 7 حالت خوب نبود بی حال بودی بابا داود هم اومد و برگشتیم خونه موقع برگشت هم برات یه کیف دستی و یه کفش تابستونی خریدیم .همچنان بی حال بودی و تب داشتی فردا ش هم همینطوری بودی سعی میکردم تبتو با شیاف کنترل کنم چون قطره استامینوفن رو برمیگردوندی خیلی وضعیت بدی شده بو...
31 تير 1394

دومین مسافرت و اولین جشن عقد بعد عید 94

سلام خانوم خانوما   عسلکم دردونه ی مامان   بعد برگشتمون از روستا قرار بود بریم مراسم عقد دختر عمه ام تو تهران. پنج شنبه (10/2/94)دوباره با باجون اینا راهی شدیم این بارم بابایی نتونست باهامون بیاد. مراسم برا شب ولادت حضرت علی بود. یه اتفاق بد برات افتاد فردای اون روز  صبح قبل صبحانه از پله افتادی ولی چون پیشت نبودم نمیدونستم از چندتا پله افتادی خیلی ترسیده بودی و لنگان راه میرفتی از اومدنم پشیمون شده بودم چون بابا هم پیشمون نبود خواستیم ببریمت دکتر روز جمعه بود گفتیم یکم بگذره ببینیم حالت چطور میشه رفته رفته بهتر شدی ولی همش نگران بودیم که نکنه کمرت صدمه دیده باشه ،خدا را هزارا بار شکر کردم که اتفاق بدی...
30 تير 1394

تعطیلات عید فطر 94

سلام قند عسل مامان   تعطیلات عید رو جایی نرفتیم خونه موندیم چون مادر جون اینا از پنجشنبه صبح 25 تیر رفته بودند و امروز ساعت 2 بعد از ظهر برگشتند . عوضش این چندروز رو یکم رفتیم خرید و خونه مامان جون اینا و پارک.         ...
29 تير 1394

اولین مسافرت بعد عید 94

سلام عسل مامان     خوشگلم امیدوارم که حالت همیشه خوب و خوش باشه   این دفعه برات خاطره اولین مسافرت بعد عید 94 رو نوشتم ...   روز چهارشنبه (2/2/94) بعد عید برای لیله الرغایب پیش مادربزرگم (روستا ) رفتیم با بابا جون اینا بدون بابا داود آخه کار داشت نتونست باهامون بیاد. تو پیچ پیچای راه حالت بهم خورد . اونجا هم اصلا تو خونه نمیموندی همش دوست داشتی بری بیرون ولی هوا مه آلود و سرد بود بارون هم نم نم میومد.مامان جون اینا جمعه برگشتند ماهم موندیم به امید اینکه شاید بابا بیاد و کمی هوا خوب شه بتونی یکم بازی کنی آخه خیلی وقت بود مسافرت نرفته بودیم. از فردای همون روز خورشید در اومد تو د...
29 تير 1394

بای بای پوشک تو 18 ماهگی

سلام عسل خانوم، خوشگل مامان   خیلی وقته نتونستم برات بنویسم خیلی ببخشید مامان جون، وقت نمیکنم   تو این دو سه ماهی که نبودم اتفاقات زیادی افتاده ...   بای بای پوشک (28/1/94)... جمعه بعد از اینکه از خونه مامان جون اینا برگشتیم تصمیم گرفتم پروژه بزرگ از پوشک گرفتنتو شروع کنیم که البته تابستان قبل خواستیم شروع کنیم که یکم پیش رفتیم ولی دیگه دلم نیومد سرما هم تو راه بود همونجا کنسلش کردیم. قبلا هم تو نت دنبال مطالب مختلف در این مورد گشته بودم . این بار هم  یکی دو روز اول باهام همکاری نکردی ولی روزهای آیندش رو یواش یواش یاد گرفتی و شبها وقتی قبل خواب جیش می کردی پوشکت خشک میموند با...
26 تير 1394

روز زن و مادر مبارک

روز زن و مادر رو به همه ی زنان و مادران تبریک میگم.   مامان خیلی دوستت دارم به اندازه ای که وصف شدنی نیست...   این دومین سالی است که مادر شدم  و حس مادر بودن رو درک میکنم ... درک میکنم که مادرم چقدر برام زحمت کشیده ... چقدر اذیتش کردم ولی همیشه مادر مهربان من بوده و هست امیدوارم سایه ات همیشه بالا سر ما باشه دستاتو میبوسم ...   امیدوارم همه فرزندان همیشه قدر زحمات مادرانشون رو بدونند منم همین طور.   سلام عسلم امروز روز زن  و مادر بود چقدر حس خوبی است  مادر بودن .. کنار تو بودن ...چقدر از خدا ممنونم به خاطر داشتنت خدا را هزاران بار شاکرم ...بهت...
22 فروردين 1394

سال نو مبارک

سال نو مبارک عسلم   مامانی امیدوارم سال خوب و شادی پیش روت باشه و تنت همیشه سالم و لبت خندون باشه   این دومین نوروزی که بغلمونی   اما امسال سال رو خوب شروع نکردیم.... یه هفته قبل عید که مریض شدی حسابی سرفه های دردناک همش تقصیر الشن (پسرعمه) ، همیشه وقتی اون مریضه تو هم مریض میشی... الشن مریض شده بود باباش از مهد آورده بود خونمون میگفت که مریض شده مواظب عسل باش نزدیکش نشه، چی میگفتم بهش آخه میبینی بچه ات مریضه برا چی میاری اینجا عسلم که هر وقت الشن رو ببینه دوست داره باهاش بازی کنه بعدش عمه جونت اومد کمک مامانش برا عید که جمع و جور کنند تا شب هم موندن...
20 فروردين 1394